تصاویری رویایی و زیبا از کشورمان ایران
|
تصاویری رویایی و زیبا از کشورمان ایران | |
|
خوشبختی
|
تصاویری رویایی و زیبا از کشورمان ایران | |
|
در بخش حکایت و داستان تابحال داستان های کوتاه و بلند بیشماری را برای شما دوستان عزیز
پرشین استار ارسال کردیم که امیدوارم از هر کدام به معنای واقعی استفاده کرده باشید. اما داستان زیبای "گل خشکیده"، که در این ایمیل تقدیم شما عزیزان خواهد شد به نظر من یکی از بینظیرترین نوع از داستانهای عاشقانه است، که مسلما با خوندنش حس خوبی بهتون میده و ازش لذت خواهید برد ...
قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم و همچون عکسی همه جا همراهم بود ...
تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت، پیوندمان محکم تر شد. چرا که داغ دوری، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته ای یک بار با هم تماس داشتیم، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت و هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم، ناگهان حادثه ای ناگوار همه چیز را به هم ریخت و انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد ...
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود. باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند. چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود. آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه ...
آیا محسن معلول، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم. برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد.
آن روز مرجان در میان اشک و آه، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت. از اینکه او بیشتر از معلولیتش، ناراحت این است که چرا من، به ملاقاتش نرفته ام.
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی، مرجان بسته ای کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه ای است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود. دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست، محسن برای تهیه ی اون، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و ... این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته، برای اینه که موقع زخمی شدن، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه.
بعد نامه ای به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (نامه و هدیه رو با هم باز کنی)
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم.
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه برمیگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد، سر جایم میخکوبم کرد :
- سلام مژگان ...
خودش بود. محسن، اما من جرات دیدنش را نداشتم.
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم.
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت.
- منم محسن، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم :
س ... سلام ...
- چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟!
- یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! ...
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند. طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم.
حرفهایش که تمام شد. مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم. تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود.
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم، با یک پا و دو عصای زیر بغلی ... کمی به رفتنش نگاه کردم، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خورد.
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم.
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم. اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم.
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت ...
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود. سوار بر امواج نوری، به درون چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد.
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت. اما قلبم ...
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند.
بله، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم. داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد.
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم.
- سلام مژگان، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام، اما دوست دارم چیزهائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگ ترین چیزها برای تو باشد. جلو رفتم و ...
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی، فکر کردم از دست دادن یک پا، ارزش کندن آن گل را نداشته. اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل، نه فقط به خاطر تو، که در واقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد، چه برسد به یک پا و …)
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم. اما همین چند جمله محسن کافی بود، تا به تفاوت درک عشق، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست …
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم. به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
و اکنون سالهاست که محسن مرا بخشیده و ما در کنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم ...
تقدیم به عشق همیشگی ام "ح . ک"
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered ….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
Learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم .
Always
همیشه
اثری از ریتا استریکلند
منـم زیبــا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
شعر از زنده یاد سهراب سپهری




واقعه کربلا تنها یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاد، اما این رویداد بینظیر و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفی نقل و روایت کرده اند، به همین دلیل برخی از اطلاعات و آمارها با یکدیگر تفاوت دارد. به گزارش خبرگزاری مهر، با استفاده از آمار می توان هر موضوع یا حادثه ای را دقیق تر بیان کرد تا افراد نیز آن را بهتر درک کنند؛ نقش آمار در ارائه سیمای روشنتر از هر موضوع و حادثه، غیر قابل انکار است. به دلیل آنکه بعضی از مطالب آماری، زمانی و مکانی، حادثه کربلا را گویا تر می سازد، ۱۷۲ نکته از این واقعه جانسوز و ۷۲ شهید کربلا بیان می شود:
• خصوصیات منطقه عملیاتی کربلای ۶۱ هجری
1. واقعه کربلا نزدیک رودخانه دجله و فرات اتفاق افتاده است 2. دجله در سمت چپ و فرات در سمت راست کربلاست 3. از نظر آب و هوایی در منطقه خشک و گرم عراق قرار گرفته و در ضلع شمال شرقی ایران قرار دارد و در جنوب غربی حجاز واقع شده است 4. منطقه رملی و نیمه جنگلی است 5. در حاشیه نهرعلقمه، نخلستانی قرار دارد 6. دارای تپه ماهور و پستی و بلندیهای بسیار است 7. نهر علقمه از فرات منشعب شده و در نزدیکی اردوگاه حسینی قرار دارد 8. موسم تابستان با گرمای مخصوص منطقه همراه است 9. کربلا در حاشیه فرات و قبرستان یهود قرار گرفته است 10. از نظر اهمیت جغرافیایی، نقطه کور، منزوی و فراموش شده، فاقد هر گونه امتیاز و اهمیت ویژه سیاسی، فرهنگی، نظامی و اقتصادی در آن دوران است.
• خصوصیات حرکت زمینی سید الشهدا(ع)
1. عقب نشینی تاکتیکی در زمان غیر قابل پیش بینی 2. بهره گیری از زمین برای ایجاد جنگ روانی 3. انتخاب کمیت زمین برای به دست گرفتن ابتکارعمل در جنگ 4. در اختیار گرفتن زمان و سلب آن از دشمن
5. ایجاد توازن دفاعی 6. تجزیه نیرو و تغییر جهت دشمن به سمت ضعف 7. به هم زدن نظم تشکیلاتی و ایجاد تغییر در قرارگاه جنگی دشمن ۸. سلب اختیار از دشمن و به دست گرفتن ابتکار حرکت 9. اخلال در سیستم تصمیم گیری فرماندهان نظامی 10. به دست گرفتن ابتکار عمل در زمین 11. به موضع انفعالی کشیدن دشمن 12. استفاده از پوشش طبیعی و تصنعی زمین و بهره گیری از آن برای استتار و اختفاء
13. جلوگیری از تمرکز قوا هنگام حمله دشمن و ایجاد فاصله جغرافیایی بین فرماندهی، تدارکات و ارتباطات 14. ایجاد شتابزدگی در تصمیم گیری نظامی و کندی در عمل دشمن 15. سلب هر گونه بهره گیری استراتژیک از زمین (از دشمن) 16. افزایش محدودیت در میدان عمل و کاهش شدید میزان کارآیی دشمن 17. تعیین جهت حمله و نوع آرایش جنگی دشمن به وسیله زمین 18. به دست گرفتن ابتکار عمل در سازماندهی و تجدید سازمان از لحاظ کیفی و کمی 19. تعیین نوع بهره وری از برای دشمن به صورت مطلوب 20. موضع گیری و آرایش مطلوب در دفع حمله 21. احراز آمادگی در هر شرایطی تا هر زمان و سلب آمادگی از دشمن به وسیله زمین 22. بدون حرکت و صرف انرژی، آرایش دشمن را برای چند ساعت به صورت جنگ روانی برهم زد.
• مختصات جبهه جنگی حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)
1. نام عملیات: هیهات من الذله 2. سال عملیات: 61 هجری قمری 3. ماه عملیات: محرم الحرام 4. روز عملیات: جمعه دهم محرم 5. نوع عملیات: جهاد ابتدایی 6. استراتژی حرکت و حمله: افشای چهره نفاق و تشکیل حکومت 7. موضع جنگی : دفاعی 8. طول جبهه دفاعی : 180 متر 9. طول محور عملیات: 360 متر 10. فاصله خیمه ها: دومتر 11. تعداد خیمه ها : 60 عدد.
12. ترکیب کیفیت نیرو: بنی هاشم، یاران، زنان و کودکان 13. وضعیت روحی و روانی : عاشقانی حفاظت پیشه 14. تعداد سواره نظام : 32 نفر 15. تعداد پیاده نظام: 40 نفر 16. تعداد کل نیروهای رزمی : 72 نفر 17. فرمانده کل قوا: سید الشهدا حسین بن علی(ع) 18. پرچمدار لشکر: ابوالفضل العباس(ع) 19. فرمانده سمت راست: زهیر بن قین 20. فرمانده سمت چپ: حبیب بن مظاهر.
21. وضعیت تدارکات : محاصره کامل 22. وضعیت تجهیزات: کمبود شدید 23. وضعیت آب و آذوقه: محاصره (تشنگی و گرسنگی) 24. موقعیت جغرافیایی: قتلگاه 25. زمان و ساعت شروع حمله: دو ساعت گذشته از روز(8 صبح) 26. رمز عملیات: لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم 27. نوع آرایش جنگی: ساعتی – مثلثی – نعلی 28. تعداد بر هم زدن آرایش دشمن : در سه مرحله که مرحله چهارم به جنگ تن به تن انجامید 29. طول مدت عملیات: هشت ساعت 30. پایان عملیات: غروب آفتاب همان روز.
• مختصات جبهه جنگی یزید بن معاویه
1. نام جنگ وعملیات: بیعت ظالمانه 2. استراتژی عملیات: محو کامل اسلام ناب محمدی 3. ترکیب کیفیت نیرو: مردان مجهز و آماده 4. موقعیت جغرافیایی : استراتژیک ترین منطقه 5. وضعیت روحی و روانی : در خواب کامل سیاسی 6. تعداد سواره نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم 7. تعداد پیاده نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم 8. کل نیروی رزمی : 30 هزار نفر.
9. فرمانده کل لشکر : عمر سعد 10. پرچمدار لشکر : درید، غلام عمر سعد 11. فرمانده سواره نظام: عروه بن قیس احمصی 12. فرمانده پیاده نظام: شیث بن ربعی 13. فرمانده ستون سمت راست: عمروبن حجاج 14. فرمانده ستون سمت چپ: شمر بن ذی الجوشن.
15. وضعیت تدارکات : سریع، به موقع و فوق العاده 16. وضعیت تجهیزات: به میزان چند ماه 17. وضعیت آب: مسلط بر رود فرات 18. وضعیت آذوقه : به میزان چند ماه 19. نوع جنگ : تهاجمی 20. موازنه قوا: برتری کمّی ( 400 نفر مقابل یک نفر) 21. خط مشی سیاسی و فرهنگی : نفاق 22. رمز اول عملیات: لشکر خدا به پا خیزید 23. رمز دوم عملیات: پرتاب تیر توسط عمر سعد 24. تعداد آرایش: سه عدد 25. آرایش اول : مدور، پله چپ و راست ( پیاده سنگین) 26. آرایش دوم : ستون سمت چپ ، سواره سنگین 27. آرایش سوم: ستون سمت راست ، سواره سنگین 28. تن به تن: خطی، بسیجی ، عمومی ، سواره 29. رعایت قوانین جنگی : نقض کامل.
• بخشی از روز شمار قیام کربلا
1. ورود امام حسین(ع) به کربلا و فرود آمدن در آنجا: دوم محرم 61 هجری 2. ورود عمر سعد به کربلا، به همراه چهار هزار نفر از سپاه کوفه برای بیعت: سوم محرم و ورود شیث بن ربعی با چهار هزار نفر به سرزمین کربلا: پنجم محرم 61 هجری 3. رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت سپاه امام از آب: هفتم محرم 61 هجری.
4. ورود شمربا چهار هزارنفربه کربلا،همراه با نامه ابن زیاد به عمرسعد، مبنی برجنگیدن با حسین(ع) و کشتن او: نهم محرم 61 هجری 5. درگیری یاران امام، با سپاه کوفه: دهم محرم 61 هجری 6. حرکت سپاه عمر سعد و اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه: یازدهم محرم 61 هجری 7. ورود اسرای اهل بیت از کربلا به دمشق: ماه صفر 61 هجری 8. بازگشت اهل بیت ازصفر شام به مدینه: بیستم صفر61 هجری.
• آمارهایی از آغاز و انجام نهضت خونین کربلا
1. قیام حضرت امام حسین (ع) از روز خودداری از بیعت با یزید تا روز عاشورا: 175 روز 2. آغاز و خاتمه قیام امام حسین(ع): مدینه به مکه 3. مدت قیام امام حسین(ع): یک هفته در مدینه، چهار ماه و 10 روز در مکه، 23 روز بین راه مکه تا کربلا "از دوم محرم تا دهم محرم" 4. تعداد منزلهایی که کاروان امام حسین (ع) از آنها عبور کرد: 18منزل.
5. فاصله میان منزلهایی که کاروان امام حسین(ع) از آنها عبور کرد با همدیگر: حدود سه فرسنگ و گاهی پنج فرسنگ 6. تعداد منزلهایی که اسرای اهل بیت امام حسین(ع) از کوفه تا شام ازآن عبور کردند: 14 منزل 7. تعداد نامه های دریافتی امام حسین(ع) از کوفه: 12 هزار نامه 8. تعداد بیعت کنندگان با فرستاده امام حسین(ع)" مسلم بن عقیل" به کوفه : 18 هزار نفر.
9. تعداد فرزندان ابیطالب که نام آنها درزیارت ناحیه به عنوان شهید کربلا آمده است: 17 نفر 10. تعداد کودکان بنی هاشم در بین شهدای کربلا: سه نفر 11. تعداد اعضای خاندان بنی هاشم که درواقعه کربلا شهید شدند: 33 نفر 12. تعداد فرزندان فرزندان امام حسین(ع) که در کربلا شهید شدند: سه نفر 13. تعداد فرزندان امام علی(ع) که در کربلا شهید شدند: 9 نفر.
14. تعداد فرزندان امام مجتبی (ع) که در کربلا شهید شدند: چهار نفر 15. تعداد فرزندان جعفر بن ابیطالب که در کربلا شهید شدند: 4 نفر 16. تعداد شهدا و افرادی که نامشان در زیارت "ناحیه مقدسه" آمده است: به غیر از سالار شهیدان و خاندان بنی هاشم، 82 نفر 17. مجموع شهدای کوفه، از یاران امام حسین(ع): 138نفر 18. تعداد غلامهای شهید کربلا: 12 نفر.
19. تعداد سرهای شهدای کربلا که توسط دشمنان ازبدن جدا شده و کوفه بردند: 78 سر 20. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قیس بن اشعف"رئیس قبیله بنی کنده" : 13 سر بریده 21. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط رئیس هوازن: 12 سر بریده 22. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله بنی تمیم: 17 سر بریده 23. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله مذحج : شش سربریده 24. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط افراد متفرقه از قبایل گوناگون: 13 سر بریده.
25. تعداد زخمهای نیزه بر بدن مطهر امام حسین(ع): 33 زخم 26. تعداد ضربه های شمشیر بر بدن مطهر امام حسین (ع): 34 ضربه 27. سن سیدالشهدا(ع) در هنگام شهادت: 57 سال 28. تعداد افرادی که بعدازشهادت سیدالشهدا(ع) بر بدن آن حضرت، اسب تاختند: 10 نفر 29. تعداد افرادی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه خواند: 10 نفر.
30. تعداد کودکان و نوجوانان شهید واقعه کربلا که به سن بلوغ نرسیده بودند: 5 نفر 31. تعداد افرادی که امام حسین(ع) در شهادت بر آنان درود و رحمت فرستاد: دو نفر 32. تعداد شهدایی که سیدالشهدا(ع) در واقعه کربلا بر بالین آنها با پای پیاده رفت: هفت نفر 33. تعداد افرادی که دشمنان سرهای بریده آنها را سمت امام حسین(ع) پرتاب کردند: سه نفر 34. تعداد پیکرهایی که در واقعه کربلا توسط دشمنان قطعه قطعه شدند: سه نفر 35. تعداد اصحاب رسول (ص) که در واقعه کربلا شهید شدند: پنج نفر.
36. تعداد غلامهایی که در واقعه کربلا، خارج از کربلا( در بصره) شهید شدند: یک نفر 37. تعداد یاران امام حسین(ع) که در کربلا به اسارت درآمدند: دو نفر 38. تعداد یاران امام حسین(ع) که بعد او به شهادت رسیدند: چهار نفر 39. تعداد افرادی که در کربلا با حضور پدرانشان به شهادت رسیدند: هفت نفر 40. تعداد زنانی که در کربلا به شهادت رسیدند: یک نفر" ام وهب، همسرعبدالله بن عمیر کلبی".
41. تعداد زنانی که در واقعه کربلا از خیمه خارج و به دشمن حمله ور شدند: پنج نفر 42. سن حضرت علی اکبر در زمان شهادت: 27 سال 43. تعداد شهیدانی که سرشان از تن جدا نشد: دو نفر 44. تعداد افرادی که بعد از شهادت امام حسین(ع) وسایل او را غارت کردند: 10 نفر 45. تعداد فرزندان ابیطالب که در کربلا شهید شده و نام آنها در زیارت ناحیه آمده است: 13 نفر.
46. تعداد خیمه های صحرای کربلا: 60 خیمه 47. فاصله خیمه های صحرای کربلا از هم : دو متر 48. تعداد شهدای کربلا که با خانواده در این واقعه حضور داشتند: سه نفر 49. تعداد مردان و پسرانی که در واقعه عاشورا به اسارت درآمدند: هشت نفر 50. تعداد افراد اسیر شده در واقعه کربلا که به سن بلوغ نرسیده بودند: شش نفر.
51. تاریخ هجری واقعه عاشورا: دهم محرم سال 61 هجری 52. تاریخ شمسی واقعه عاشورا: 21 مهر شمسی 53. لقب گروهی ازشیعیان کوفه که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند: توابین 54. ازاصحاب خاص امیرالمؤمنین که در کربلا شهید شد: حبیب بن مظاهر 55. ازشهدای کربلا و مؤذن سیدالشهدا(ع): حجاج بن مسروق جعفی.
56. شهیدی که به بهانه آب دادن اسب خویش از اردوگاه عمر سعد جدا شده و امام حسین(ع) پیوست: حربن یزید ریاحی 57. کسی که کودک شیرخوار امام حسین(ع) را به شهادت رساند: حرمله 58. از مهمترین درسهای نهضت کربلا و الفبای نخست فرهنگ عاشورا: آزادگی 59. قاتل طفلان مسلم بن عقیل: حارث 60. قاتلی که به دستور ابن زیاد، مسلم ین عقیل را بالای دارالأماره بردو سر از بدن جدا کرد: بکیربن حمران احمری.
- شهدایی که سرهایشان در روز عاشورا توسط دشمن به سمت امام حسین(ع) پرتاب شد: عبدالله بن عمیر کلبی، عمروبن جناده، عابس بن ابی شبیب شاکری.
- شهدایی که پیکر آنها در واقعه کربلا توسط دشمن قطعه قطعه شد: حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حضرت علی اکبر، عبدالرحمن بن عمیر.
- شهدایی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه خواند: حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شیر خوار، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر، حربن یزید ریاحی، زهیربن قین، جون.
- کودکان ونوجوانان شهیدی که به سن بلوغ نرسیده بودند: عبدالله بن الحسین(علی اضغر) کودک شیر خوار امام حسین(ع)، عبدالله بن الحسن(ع)، محمدبن ابی سعید بن عقیل، قاسم بن الحسن(ع)، عمروبن جناده انصاری.
- تعداد شهدایی که اصحاب حضرت رسول(ص) بودند: انس بن حرث کاهلی، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانی بن عروه، عبدالله بن بقطر عمیری.
- غلامهایی که در رکاب سالار شهیدان، به درجه رفیع شهادت رسیدند: نصر و سعد. ازغلامان امام علی(ع)، منحج. غلام امام حسن مجتبی(ع)، اسلم و غارب. غلامان امام حسین(ع)، حرث. غلام همزه، جون. غلام ابوذر غفاری، رافع. غلام مسلم ازدی، سعد. غلام عمرصیداوی، سالم. غلام بنی المدینه، سالم. غلام عبدی، شوذب. غلام شاکر، شیب. غلام حرث جابری، واضح. غلام حرث سلمانی
- افرادی که بعد از شهادت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند: سعد بن حرث، ابوالحتوف، سوید بن ابی مطاع که مجروح بود، محمد بن ابی سعید بن عقیل.
- شهدای کربلا که در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند: حضرت علی اکبر(ع)، عبدالله بن حسین(علی اصغر)، عمرو بن جناده، عبدالله بن یزید، عبیدالله بن یزید، مجمع بن عائذ، عبدالرحمن بن مسعود.
- زنانی که در واقعه کربلا به دلایلی از خیمه ها بیرون آمده و به دشمن حمله ور شدند: حضرت زینب کبری(س)، کنیز مسلم بن عوسجه، مادر عمرو بن جناده، ام وهب همسر عبدالله کلبی، مادر عبدالله کلبی.
- اولین نفر از خاندان بنیهاشم که در کربلا به شهادت رسید: حضرت علی اکبر (ع) فرزند سالار شهیدان کربلا.
- شهیدانی که در کربلا سر از پیکرشان جدا نشد: حضرت علی اصغر (ع) و حربن یزید ریاحی.
- شهدایی که با خانواده های خود در این حماسه ماندگار شرکت داشتند: جناده بن حرث، عبدالله بن عمیر کلبی، مسلم بن عوسجه.
- مردان و پسرانی که در واقعه عاشورا به اسارت درآمدند: امام زین العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع)، عمر بن حسین، حسن بن حسن، زید بن حسن، عمربن حسن، محمد بن عمر بن حسن، محمد بن حسین.
شمیم خوش بهشت از كنار آن بركه، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد، این چه بوی خوشی است كه حتی پس از عبور قرن ها هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد؟ واقعه غدیر حادثه اى تاریخى نیست كه در كنار دیگر وقایع بدان نگریسته شود. غدیر تنها نام یك سرزمین نیست. یك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكایت مى كند. غدیر نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلایه داران امامت است. آرى غدیر یك سرزمین نیست، چشمه اى است ابدی كه تا پایان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا نمی پذیرد، افقى است بى كرانه و خورشیدى است عالمتاب ...
و تو ای مهربان مولای کریم ای امیرالمومنین (ع) که پایمردانه بر کائنات ایستادی و زمین و زمان همچون رشته آویخته از سر انگشت تو بود ! با کدامین زبان و احساس ترا روایت کنیم و شرح دل را بازگو نمائیم و ترا با کدامین زبان بسرائیم که جهان آفرینش نغمه وصف ترا میسرایند ؟
ای وارث غدیر و ای صاحب دست بیعت علوی، ای مالک ملک حیدری، ای والی سرزمین صفدری و ای مهر سپهر سروری، ای نوری که از تجلی گاه اراده الهی و نام خدا بر تو نازل گردید، ای شیر بیشه روز و عارف شب، ای بزرگتر از زمان که جامه تاریخ تا هزاران سال دیگر بر اندام نیرومند و مردانه ات نمی گنجد.
ای یگانه دادگری که قرآن را طراز عدالت خود قرار دادی، ای تنها با عظمت که تنهائیت زائیده کینه توزی های دشمنان و نادانی دوستانت بود. ای نمایانگر ذلت در برابر خدا و عزت در برابر دشمن، ای نمونه و اسطوره تضاد علوی، ای مرتضی علی (ع).
میدانی آنگاه که طوفان سیاه و شوم ذلت و مکر و نیرنگ حیله گران آل ابوسفیان بر مردم زبون و نگون بخت چیره گشت و سلطنت را جانشین امامت نمودند و دشمنان و خائنین به پیامبر و اسلام محمدی به دعوت و پیام الهی خداوند کفر ورزیدند و ندای رسول گرامی اسلام که درود خداوند بر او باد در پیام غدیر را نادیده گرفتند و حکومت بر حق ترا غصب نمودند ظلمت و تاریکی از قلب سیاه و آلوده به گناه جانشینان غاصب تو عیان گشت ؟
یا علی (ع) تو نور وحی و رسالت را بچشم خود دیدی و بوی خوش نبوت بمشامت رسید و بهنگام نزول وحی بر رسول خدا (ص) ناله دردناک شیطان را شنیدی و یگانه و تنها برای یاری اسلام قامت مردانه ات را برافراشتی و شیطان صفتان گمراه و مشرکین راه حق را چه خوش سیاست نمودی ؟
یا مرتضی علی (ع) ای ابرمردی که در تمامی پهن دشت آفرینش یگانه گوهر وجود جلوه ذات خدائی، ای در جمال پاک و مقدس تو نور انبیاء و عدالت قرآن و مهر و عشق الهی، ای چهره تمام نمای ذات حق،
ای رهبر مردان صفا و آئینه پاک خدا، ای شاهراه طریقت و عرفان و سلوک و صفا و ای حقیقت نامتناهی عالم وجود، چگونه لب به ستایش و ثنایت گشائیم ؟
زبان ما قادر به تجلیل شکوه کردگاری روح پرعظمت تو نیست. چگونه صبر بر انگیزه های کفرآمیز سفلگان و بت پرستان نمائیم و خوب آگاهیم که در غدیر وحی خداوند به نام تو آراسته شد و اسلام محمدی (ص) به آن استوار. غدیر تو تفسیر بدر واحد و شان نزول صفین و نهروان است زیرا بدر عدالت میخواست و خیبر در تماشای صداقت و شهامت تو بود و همانگونه که غدیر روز پیمان و عهد و روز عدالت و رهبری و امامت تو است ما شیعیانت نیز پیمان غدیر و عهد رسول گرامی اسلام (ص) را لبیک گفته و جانشینی بر حق ترا که وحی الهی و کلام قرآن کریم است را ارج می نهیم.
و اینك وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالك ملك حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسكری در كنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مباركش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه كبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.
بیعت با امامی که چشمههای حکمت و دانش از ستیغ کوهساران شخصیت والایش ریزان و قادر است سعادت دو جهان را برای همگان به ارمغان آورد، او که به راههای آسمان از راههای زمین آشناتر بود، او که از شمیم روح پرور وحی محمدی صلی الله علیه و آله بهرهمند شده و از کودکی در آغوش پر مهر نبوت پرورش یافته بود، او که عادلترین داوران و شجاعترین دلاوران، امیرمؤمنان و پناهگاه ستم دیدگان و دردمندان بود.
خجسته عید سعید غدیــرخم، بر دلدادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت
بویژه شما اعضای گرانقدر گروه پرشین استار تبریـك و تهنـیت بـاد
چهارده قرن پس از واقعه پیمان بستن
كاروان بود و بیابان عطشناك غدیر
و نبى ملتهب از باده ادراك غدیر
كاروان بود و بیابان كه سراپا مىسوخت
و محمد، كه افق را به نگاهش مىدوخت
آنچه ما نیز شنیدیم كه شد، مىدانست
تشنه حادثهاى بود، و خود مىدانست!
وحى آمیخته با جام افق خواهد شد
وحى روشنگر ابهام افق خواهد شد
انتظارش به سر آمد كسى از راه رسید
آن كه بود از دل توفانىاش آگاه رسید
گفت برخیز كه از یار سفیر آمده است!
به چراغانى صحراى غدیر آمده است
موج یك حادثه در جان غدیر است امروز
و على چهره تابان غدیر است امروز
آن كه سر مىدهد از دل همه شب ناله عشق
مژدهات باد! كه شد بعد تو دنباله عشق
آخرین جمله پیغام رسالت باقى است
گام نه، صعبترین گام رسالت باقى است
دست در دست على از همگان بیعت گیر
خیز و از مردم هر سوى زمان بیعت گیر!
و بگو هست على بعد تو مولاى همه
گر كه تنهاش گذارند، بگو واى همه!
همه بودند، و دیدند، و بیعت كردند
هر چه حق گفت شنیدند و بیعت كردند
بیعت شیشهاى و آهن پیمان شكنى
داد از بیعت آبستن پیمان شكنى
پس از آن بیعت پر شور، على تنها ماند
و وصایاى نبى، در دل صحرا جا ماند
اى برادر! تو كه این سوى زمانى، هش دار!
تو بر این عهد، مبادا كه نمانى! هش دار
دلت اى دوست اگر شیعه آیین علیست
یا كه چشمان تو سجاده خونین علیست
هم از آن روست كه عهدیست تو را با مولا
پس به یادآر و به پا خیز و بگو یا مولا!
ما هنوز از دل خود صوت نبى مىشنویم
خلوتى گر بنماییم شبى، مىشنویم
بیعتى را كه نمودیم به خاطر داریم
پیش از آن، آنچه كه بودیم به خاطر داریم
چهارده قرن پس از حادثه پیمان بستن
به كه پیش از همگان بستن و هم بشكستن
موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و على چهره تابان غدیر است هنوز
راه سخت است و بلاخیز، ولى كوتاه است
و هدف گام نخست است، كه بسم الله است
سفرى باید از آن بادیه تا منزل دوست
سفرى نیست كه راه از خود او تا خود اوست 
درسهایی از زندگی که باید از میمون، موش، قورباغه و سگ ها و حتی مورچه ها فرا بگیریم. این مطلب ترجمه فارسی مطلب What Animals Can Teach Us About Reaching Our Goals از سایت PickTheBrain است. این سایت از جمله سایت های انگلیسی زبان پرطرفدار است که مطالب بسیار خوبی در زمینه بهبود زندگی، روانشناسی و… منتشر میکند.
• میمون هایی که "ترسیدن" را یاد گرفتند
میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند "یاد گرفتند" که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مارها ترسیدند.
نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیزهای دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

• قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند
چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

• موش های شناگری که غرق شدند
این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر وکله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

• سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند
تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار در اتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.
نتیجه: هیچ کس با ناامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم "شکست خوردن" را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید امیدواری سالم باشد، فقط کافیست فشارش دهید!

• درسهای بزرگی که می توان از مورچه ها آموخت !
مورچه ها را در نظر بگیرید. آیا باور می کنید که این موجودات کوچک می توانند به ما یاد بدهند که چطور باید زندگی بهتری داشته باشیم؟ از رفتار مورچه ها می توانیم چهار درس مهم بگیریم که به ما برای داشتن زندگی بهتر کمک می کنند.
درس اول : مورچه ها هیچوقت تسلیم نمی شوند. آیا متوجه شده اید که چطور مورچه ها همیشه به دنبال راهی برای رد شدن از موانع هستند؟ انگشتتان را در راه یک مورچه قرار دهید و آن را دنبال او بکشانید، یا حتی روی او. مدام به دنبال راهی برای عبور از انگشت شما خواهد بود. هیچوقت یکجا نمی ایستد و گیج نمی ماند. هیچوقت دست از تلاش بر نمی دارد و عقب نمی کشد. همه ما باید یاد بگیریم که اینچنین باشیم. همیشه موانعی در زندگی ما وجود دارد. چالش این است که دست از تلاش برنداریم و به دنبال راه های جایگزین برای رسیدن به اهدافمان باشیم.
درس دوم : مورچه ها همه تابستان به فکر زمستان هستند. داستان قدیمی گنجشک و مورچه را یادتان هست؟ در اواسط تابستان، مورچه ها به شدت مشغول جمع کردن آذوقه برای زمستان خود هستند، در حالی که گنجشک برای خود خوش می گذراند. مورچه ها می دانند که تابستان - اوقات خوش برای همیشه نمی ماند. بالاخره زمستان می آید. این درس خیلی خوبی است. وقتی زندگی خوب می شود، نباید مغرور شوید و تصور کنید که هیچوقت زندگیتان با شکست رو به رو نخواهد شد. با دیگران با ملاطفت و مهربانی رفتار کنید. برای روزهای سخت پس انداز کنید و به فکر آینده باشید و یادتان باشد که اوقات خوب همیشه نیستند اما انسان های خوب همیشه هستند.
درس سوم : مورچه ها همه زمستان به فکر تابستان هستند. وقتی با سرمای طاقت فرسای زمستان مواجه می شوند، همیشه به خودشان یادآور می شوند که این همیشگی نخواهد بود و بالاخره تابستان فرا می رسد و با اولین اشعه های خورشید تابستان، مورچه ها بیرون می آیند و آماده کار و تلاش و تفریح هستند. وقتی ناراحت و افسرده هستید و وقتی تصور می کنید مشکلات تمامی ندارند، خوب است که به خودتان یادآور شوید که این نیز می گذرد. اوقات خوش فرا می رسد و خیلی مهم است که همیشه رویکردی مثبت به زندگی داشته باشید.
درس چهارم : مورچه ها هر چه از توانشان بر می آید را انجام می دهند. مورچه ها چه مقدار غذا در تابستان جمع می کنند؟ هرچقدر که بتوانند! این الگوی خیلی خوبی برای کار است. هر چه که از دستتان برمی آید را انجام دهید. یک مورچه نگران این نیست که مورچه دیگر چقدر غذا جمع کرده است. عقب نمی کشد و به این فکر نمی کند که چرا باید اینقدر سخت تلاش کند. از حقوق کم خود هم شکایت نمی کند. آنها فقط سهم شان را از کار انجام می دهند. موفقیت و خوشبختی معمولاً در نتیجه 100% به دست می آید، یعنی همه آنچه که در توان دارید را به کار گیرید. اگر به اطرافتان نگاه کنید، افراد موفقی را می بینید که با هر چه در توانشان هست زحمت می کشند.
پس:
1. هرگز عقب نکشید.
2. به فکر آینده باشید.
3. مثبت اندیش باشید.
4. تا منتهای توان خود تلاش کنید.
و یک درس دیگر هم هست که می توانید از مورچه ها یاد بگیرید. آیا می دانستید که مورچه ها می توانند شیئی با 20 برابر وزن خود حمل کنند؟ شاید ما هم همینطور باشیم. ما می توانیم سختی ها را به دوش بکشیم و حجم کارهای سخت و زیاد را مدیریت کنیم. دفعه بعد که چیزی موجب ناراحتی تان شد و تصور کردید که قادر به تحمل آن نیستید، دلسرد نشوید. به آن مورچه کوچک فکر کنید و یادتان باشد که شما هم می توانید وزن بیشتری را به دوش بکشید!









1. بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بیوفاست. (حضرت علی علیهالسلام)
۲. آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همهی انسانها برابرند. (مارتین لوترکینگ)
۲. بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانوهایت زندگی کنی. (رودی)
۴. بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)
۵. عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)
۶. چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)
۷. به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی)
۸. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم میکند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو)
۹. اگر طالب زندگی سالم و بالندگی می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک)
۱۰. زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست. (دوما)
۱۱. دوست داشتن انسانها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسکات پک)
۱۲. عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک)
۱۳. ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)
۱۴. جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. (محمد حجازی)
۱۵. هنر، کلید فهم زندگی است. (اسکار وایله)
۱۶. تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا میکنند. (والترنیس)
۱۷. اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)
۱۸. روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک)
۱۹. در جستجوی نور باش، نور را مییابی. (آرنت)
۲۰. برای آنکه کاری امکانپذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونک)
۲۱. شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)
۲۲. آدمی ساختهی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز میاندیشیده است. (مترلینگ)
۲۳. اگر دریچه های ادراک را شسته بودند، انسان همه چیز را همان گونه که هست میدید: بیانتها. (بلیک)
۲۴. برده یک ارباب دارد اما جاهطلب به تعداد افرادی که به او کمک میکنند. (بردیر فرانسوی)
۲۵. هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)
۲۶. نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)
۲۷. هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا میکنی. (نیما یوشیج)
۲۸. اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر میاندازند. (نیچه)
۲۹. زیبائی در فرا رفتن از روزمرهگیهاست. (ورنر هفته)
۳۰. برای کسی که شگفتزدهی خود نیست معجزهای وجود ندارد. (اشنباخ)
۳۱. تفکر در باب خوشبختی، عشق، آزادی، عدالت، خوبی و بدی، تفکر دربارهی پرسشهایی است که بنیاد هستی ما را دگرگون میکند. (ادگارمون)
۳۲. "عقلانیت باز" آن عقلانیتی است که فراموش نمیکند که "یکی" در "چند" است و "چند" در "یکی". (ادگارمون)
۳۳. آرامش، زن دلانگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد. (اپیکارموس)
۳۴. هیچ چیز در زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخمن)
۳۵. تنها آرامش و سکوت سرچشمهی نیروی لایزال است. (داستایوفسکی)
36. خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
۳۷. علت هر شکستی، عمل کردن بدون فکر است. (الکسمکنزی)
۳۸. من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمیدانم. (سقراط)
۳۹. دانستن کافی نیست، باید به دانسته ی خود عمل کنید. (ناپلئون هیل)
۴۰. تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیهالسلام)
۴۱. خداوند، روی خطوط کج و معوج، راست و مستقیم مینویسد. (برزیلی)
۴۲. تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است. (انگلس)
۴۳. كسی كه دارای عزمی راسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض می كند. (گوته)
۴۴. بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. (جانسون)
۴۵. اگر میبینی کسی به روی تو لبخند نمیزند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن. (دیل کارنگی)
۴۶. شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست میارزد. (سقراط)
47. قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود (پونگ)
۴۸. ضعیفالاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار آلنپو)
۴9. لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم، تمام هستی کامل و منور شد. (بودا)
۵۰. انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن، زیبا و آراسته باشد. (آنتوان چخوف)
۵۱. برای اداره كردن خویش، از سرت استفاده كن و برای اداره كردن دیگران، از قلبت. (دالایی لاما)
۵۲. تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. (گراهام بل)
53. اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی. (ارد بزرگ)
54. اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت. (موریس مترلینگ)
55. ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم. (شوپنهاور)
56. آنكه می تواند، انجام می دهد، آنكه نمی تواند انتقاد می كند. (جرج برنارد شاو)
57. لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند. (دکتر علی شریعتی)
58. بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از میان ما رفته باشند. (امرسون)
59. از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش. (آلبرت انیشتن)
60. پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. (مهاتما گاندی)



















وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود
وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید
وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید
وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است
وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست
وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است
وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید
وقتی یکی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید
وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید
وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید
وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد
وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند
وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد
وقتی یکی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید
وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید
وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست
وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست
وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید
تقدیم به دوست داشتنی ترینم «ح»
الفبای زندگی ...!
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزكیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش كار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شكست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك
ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
تقدیم به زندگی خودم «ح»

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.




شبانگاهان که خورشید رخ در نقاب غروب می کشد و تاریکی دامن می گسترد، مرگ رنگ فرا می رسد، رنگ ها که در روز تمام چشم را پر می کردند و دیدن ورای آن را مانع می شدند، با رفتن خورشید، رخت بربسته، دیدن بی واسطه را ارزانی می دارند. رنگ ها خود پوشاننده حقایقند. ولی تاریکی درغیاب رنگ، اسرار را هویدا می سازد البته نه برای همگان که برای خاصان. شب قدر که شاه شب همه ایام است رستن از تمام رنگ ها و وابستگی ها و پیو ستن به حقیقت و بی رنگی است. " شب است خلوت توحید و روز شرک وعدد "
لیلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهراً مراد به قدر، تقدیر و اندازهگیرى است. خداى تعالى در آن شب حوادث یكسال را یعنى از آن شب تا شب قدر سال آینده را تقدیر مىنماید، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چیزهایى از این قبیل را مقدر مىسازد.
![]()
ندایی در وادی شب قدر
ما قرآن را، در شب قدر، فرو فرستادیم.
تو شب قدر را چگونه شبی میدانی؟
شب قدر، از هزار ماه بهتر است.
در آن شب فرشتگان و روح (جبرئیل)، به اذن خدا، همه فرمانها و سرنوشتها را فرود میآورند.
آن شب، تا سپیده دمان، همه، سلام است و سلامت.
آیا كدامین شب؟ این امر بزرگ چیست؟ و این شب كدام است؟
آن شب فرخنده، كه قرآن فرود آمده است، چه شب است؟
آن شب كه از هزار ماه بهتر است، كدام لحظات گرانقدر است؟
آن شب، كه فرشتگان فرود میآیند، و روح (جبرئیل) نیز فرود میآید، كدامین است؟
آن شب، كه فرمانها و تقدیرها را به زمین میآورند، و بر طبق حكمت بر مینهند، و معین میدارند؟
آن شب، كه تا سپیده دمان، همه لحظات آن، درود است و سلام، و رحمت است و سلامت، و ایمنی است و فرخندگی؟
این واقعیت بزرگ، كه با "فعل مضارع" بیان شده است، و استمرار را میرساند چیست: "تنزل الملائكة و الروح …" فرشتگان و روح، همی فرود آیند، و همی فرود آیند، به كجا؟
آری، فرشتگان و روح، در هر سال، در شب هنگام "قدر" پیوسته فرود آیند، و به "اذن خدا"، هر "امری" و "تقدیری" را فرود آورند… این امر چگونه است؟ این فرشتگان نزد چه كسی میروند، و فرمانها و تقدیرها را به چه كسی میسپارند؟ آنجا كه روح بزرگ فرود میآید كجاست؟ و آن آستان مقدس، و مطلع نور، و مركز ناموس، كه "كل امر"، به همراه فرشتگان، به جانب آن فرود آورده میشود، كدام آستان است؟ در شب قدر، فرودگاه فرشتگان آسمان، در كدام سرمنزل قدس، و مهبط مطهر است؟
![]()
آن شب، كه باید شكوائیه هجران را در نوردید، و به امید وصل و دیدار بیدار نشست، و از جام طهور "سلام"، تا "مطلع فجر"، سرمست بود، كدام شب است؟ از ابوذر غفاری روایت است كه گفت: به پیامبر خدا گفتم: ای پیامبر! آیا شب قدر و نزول فرشتگان، در آن شب، تنها در زمان پیامبران وجود دارد، و چون پیامبران از جهان رفتند، دیگر شب قدری نیست (پیامبر فرمود: "نه، بلكه شب قدر، تا قیام قیامت هست."
آن شب، كه شاعر حافظ قرآن، با الهام گرفتن از قرآن، آن شب را "شب وصل" مینامد، و نامه هجران را، در آن شب، طی شده و پایان یافته میخواند، كدام شب نورانی و دل افروز است؟ شبی كه باید در عاشقی ثابت قدم بود، در طلب كوشید، و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت، و به نیایش پرداخت، و كار خیر كرد، و صالحات به جا آورد، و به نیازمندان رسید، و دانایی طلبید، و مذاكره علم كرد؟ شبی كه در آن، كاری بیاجر نخواهد ماند؟ شبی كه باید به یاد روی آن محبوب عزیز، و آن یار آواره از دیار، و پنهان رخسار، با دردمندیهای عاشقانه نالید، و دیدار روی او را از خدای طلبید؟ … كدام شب عزیز است؟
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
![]()
خداوندا در این شب های قدر، منزلتی بما عطا كن
تا توفیق استجابت دعا و آمرزش گناهان از ما دریغ نگردد.
بی تردید، دانستن، فهمیدن، ایمان آوردن، چشم جان گشودن
و دل به این شبها سپردن، خود از همان توفیقات است.
شب عفو است و محتاج دعایم* ز عمق دل دعایی کن برایم
اگر امشب به معشوقت رسیدی* خدا را در میان اشک دیدی
کمی هم نزد او یادی ز ما کن* کمی هم جای ما او را صدا کن
بگو یا رب فلانی رو سیاه است* دو دستش خالی و غرق گناه است
بگو یا رب تویی دریای جوشان* در این شب رحمتت بر او بنوشان
الهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟
پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبرید و دوران پس از آن را نیز در حسرت بازگشت به كودكی میگذرانید.
اینكه شما سلامتی خود را فدای مالاندوزی میكنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی مینمایید.
اینكه شما به قدری نگران آیندهاید كه حال را فراموش میكنید، در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را.
این كه شما طوری زندگی میكنید كه گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد كه گویی هرگز زنده نبودهاید.
سكوت كردم و اندیشیدم،
در خانه چنین گشوده، چه میطلبیدم؟ بلی، آموختن ...
پرسیدم: چه بیاموزم؟
پاسخ آمد:
بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمیكشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید كه هرگز نمیتوانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینهای از كردار و اخلاق خود شماست.
بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند، از آنجایی كه هر یك از شما به تنهایی و بر حسب شایستگیهای خود مورد قضاوت و داوری ما قرار میگیرد.
بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعفها و نقصانهای شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند.
بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمیدهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بیمهری كه نسبت به شما روا میدارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.
بیاموزید كه دو نفر میتوانند به چیزی یكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود.
بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید، بلکه تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.
بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواستههای كمتری دارد از همه توانگرتر است.
به خاطر داشته باشید كه مردم گفتههای شما را فراموش میكنند و همین مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی، هرگز احساس شما نسبت به خویش را از خاطر نخواهند زدود.